|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
بزرگترين ستاره ي كه بزرگترين غروب روزگار را داشت
گفتم اين يك روزي كه با هم هستيم را باهم باشيم و باهم همان تنهايي را در كنج گوشهء تنهايي باز هم تنها بگذاريم.
خواستم که برويم جايي كه هيچ كس نباشد. يادت هست؟
گفتي؛ گٌم نشيم!
رفتيم و چه زود گذشت آن روزي كه خورشيدش روي آسمان سنگيني مي كرد و عجولتر از همه ي روزهاي روزگار رفت و پشت كوه خوابيد.
ولي
ولي كاش آنروز شب نمي شد. غروب نمي شد؛ غروب آنروز زيبا نبود؛ تاريكي آن همانا كه روشنيها و سياهيها را ازهم جدا مي كرد.سخت و دردناك تا جايي كه موذن هم از دردش با تمام وجود اذان مي گفت و مردم به صف تماشاي اين غروب جماعت كرده بودند.
كاش به نذر همان يك جمله ات گم مي شديم. خيلي گم مي شديم. آنقدر، كه ديگر هيچ كس تو و من را پيدا نمي توانست. من كه به راستي گم شده بودم . و در فراسوي خورشيدي كه در ساحل كوچك ِ خيره چشمانت داشت غروب مي كرد؛ خويشتن را گم كرده بودم.
از آن روز بجز نگاهها و بجز چند تبسمت هيچ به يادم نمانده است. فراموشش نمي كنم. با فراموش كردنش فكر مي كنم كه من هم فراموش خواهم شد. و فراموشي برايم مرگ است
سياه است
تاريك است
ياد آن روز و ياد آن غروب بخير.
شايد كه هنوز در همان لحظه گم باشم و شايد آنقدر گم شده ام كه خودم هم حس نمي كنم گم شده ام و شايد هنوز خودم را پيدا نكردم.
تو كجايي؟
تو هم گم شده اي؟
اگر گم نشده اي و اگر آن روزها هنوز برايت يك خاطره است و اگر پيدا هستي ؛ مرا پیدا کن .
اگر مرا پيدا كني بازم مي خواهم گم شوم
اين بار آنقدر عميق گم شوم كه حتي ترديدي هم نماند
حتي ترديدي مثل امروز كه هستم و نفس مي كشم و فكر مي كنم كه شايد گم باشم



نامه ي آشقانه ات غلط داشت
سپرده بودي كه به من دهند
من هم منتظر تو بودم چه سخت
آمدي و گفتي كه از من خسته تري
ترانه ي نمانده كه شبها زمزمه كنم
طلوع و نور و تمدن همه بهانه است
ترانه هاي آشقانه همه ترانه است
خود سوزي كردند دختر همسايه هاي دوستان
اين رسم اينجاست كه خاكش خاكسترانه است
خاك سوخته و اقتصاد آزاد
همه طالب جان مردم شدند
در اين بين مردم فقط گم شدند
پيدا نمي شوند كه پيدا شدن هم افسانه است
تو حرفت حكومت مردم بر مردم
من حرفم قيمت چوب و گندم
تو از آزادي بيان مي گوي
من از آزادي نان مي گويم
تو شايد درست تر و ودقيق تر بگوي
ولي من
هم درست مي گويم كه
من ديده ام و تو شنيده اي
دلخور نشو وطندار از حرفم
اين رسم خاك عشق است
كه تو پرسیده ای و بوسيده اي
من دیده ام و بوئیده ام
من آمدم به قرباني قناريها
آمدم امروز به كشتن گل راز
تا نيازي به داشتن نباشد
و افسوسي به نگاشتن
و اندوهي در گفتن..........
در فراسوي سايه هايم
همان خاطره ها مي چرخند
مي گردند
شده است از وجودم ؛ بر وجودم
آيينه ي از گذشته ي
گذشته ي كه حالم را ويران مي كند
و مرا درويش خراب خانه
سياهي را دوست دارم
كه سايه هايم را ببلعد
و خاطره هايم را
چون خاكستر سياه
كه آتش را در خود پنهان كرده است
من هم
مي خواهم زين پس
آتش را در خود نگاه دارم
هم عشق هم نفرت را
آتش سيگار را ديدي؟
همان سوزي كه شايد من تو ندانيم
همان سوزشش انيس تنهايي شد
تو چرا نشدي؟
كجا رفتي كه امروز پيدا كردنت سخت شده است
براي تو را يافتن
شكافتن رابطه ها
و شكستن پلها ؛
براي بي باز گشتن
براي رفتن و
براي نماندن
اما همان رفتني كه با تو باشد و با ياسهاي سوسني
براي اين قلب بيمار ؛ با صد ناموزوني و فشار
لازم است؛ شيرين است ؛ سبز است
براي اينهمه نمي دانم بايد از چه بايد بگذرم
از خود؟ از تو؟ از چه ؟ از كه؟
برايم بگو
هرچه خواهي و جواب اين سوال غريبم را
خدا یا مرا ببخش که سرت داد کشیدم قول می دهم که دیگه با یک دید نو روی خاک زمینت قدم بردارم
یک روز نو و یک دیدگاه نو و یک دید نو
خدایا بازم شکر
تقدیم به تنها فرشته ی خوبیها و انیس تنهایی های من . با رنگ سوسنی![]()
(¯`·._.·**·._.·´¯ HONY¯`·._.·**·._.·´¯)

در زمانهای خیلی دور در دور ترین گوشه ی جهان ( کوه قاف) دیو سیاه کوه قاف عاشق و شیفته پری کوه قاف می شود ؛ دیو عاشق به شیوه خود پری را می یابد و او را در غار سیاه و تاریکش به بند چهار میخ می کشد تا از پیش او نرود و بماند .
روز اول دیو کنار پری اش می نشنید و از دستان او می گیرد و فقط به صورت او خیره می شود
ولی روزگار بدین منوال نمی ماند ؛ روزی می رسد که دیو ناچار می شود برای تهیه توشه برای زندگی از غار باید برود
او ابتدا پری را به چهار میخ می کشد و بر دهانه غار سنگ بزرگی می گذارد تا پری اش در بند او باشد
ولی از این رو پری بعد از رفتن دیو بند ها را باز می کند و سنگ دهانه غار را کنار می زند و یک نفس تازه می کشد و به دور ترین دور ها پر می کشد ؛ هنگام شام چند لحظه از دیو زود تر به غار می آید و سنگ را بر دهانه غار می گذارد و خود را به بند می کشد .
دیو می آید و پری اش را به همان وضع اول می بیند و ازهیچ چیز بویی نمی برد .
دیو عاشق هر روز برای پری اش تحفه و هدیه ای می آورد تا جایی که در غار جایی برای زندگی نمی ماند .
پری از این به بعد صبح ها بعد از رفتن دیو خود را از بند باز می کند و سنگ دهانه غار را کنار زده و غار را از تحفه های دیو خالی می کند تا جایی برای زندگی بماند ولی باز هم دیو از هیچ چیز خبر نمی شود
دلبستگی دیو به پری را همه خبر دارند ولی از پری کسی چیزی می داند ؟
آیا پری خودش هم می داند که چرا باز می گردد .؟
آیا پری تا آخر عمر به پای دیو می ماند؟
نظرتان چیست؟
و اكنون ادامهء داستان
خيلي وقت بود كه به اين فكر بودم كه اين داستان چگونه پايان خواهد يافت و هر طوري كه فكر كردم نشد ولي بلاخره تصميم گرفتم كه بنا به واقعيتهاي روزمره داستان را كنايتاً اينطوري به پايان برسانم.
اين كار ديو و پري همچنان ادامه داشت تا سالهاي ديگر ؛ تا اينكه يك روز وقتي كه پري از گشت و گذار خود بازگشته بود تا پاسي از شب چشم براه ديو زشت بود ، ولي انگار از او خبري نبود،
سالها پري در انتظار ماند و اين قضيه را در نزد خود تجزيه و تحليل مي كرد . حالا شايد براي او يك راه آسانتر پيدا شده بود . شايد بتواند آسانتر تصميم بگيرد . ولي واقعيت اين است كه او همچنان روزها را قرباني انتظار ديو بي بازگشت مي كرد. تا اينكه حتي از راهي كه به سوي دهانه ي غار از رفت و آمد ديو درست شده بود هم اثري نمانده بود ؛ و هيچ كس فكر نمي كرد كه در اين غار متروكه هنوز هم كسي زندگي مي كند.
پري داستان ما ديگر دليلي براي ماندن نداشت و او هم رفت ، غال خالي خالي و ساكتِ ساكت شده بود. پري روزهاي اول هر روز يك بار از اين غار سرمي زد ، به مرور زمان سرزدن او هم كم شد و تا جاي كه هفته يك يك بار بيشتر سر نمي زد و نهايتاً به ماهي يك بار و سال يك بار و بلاخره حالا قرنهاست كه از پري هم خبري نيست . او هم رفته است ، تنها چيزي كه در غار fبه چشم مي خورد يادگاري پري است كه روي ديوار غار حك شده و انعكاس صداي آن است كه هنوز مي پيچد و مي گويد : افسوس كه دير يافتم وا گر مي دانستم كه عشقهاي دنيايي اينگونه نا پايدار هست هرگز و هيچ وقت به هيچ كس دل نمي بستم .
آيا از ميان شما كسي از اين دو خبري دارد ؟
نهايتاً در برسي اين داستان( همانطوري كه گفته بودم) كه در جامعه ء امروزي بشري هم شايد بعضي از هنجار ها و ناهنجارها ( مانند زيبايي و كراهت ديو ) بتوانند بنا به شرايط جامعه قبول و تحمل شوند ولي از بعد ديگر مي توان اين گونه هم برسي كرد كه قضايا را مي توان خيلي ساده حل كرد ، مانند ديو ؛ شايد او به اين باور بوده باشد كه ؛ مي توانست پري را داشته باشد ولي به چه قيمتي ؟ حالا شايد براي حد اقل يكي شان راحتر باشد . و اين بهتر از اين است كه براي هر دو سخت و طاقت فرسا باشد . حالا شايد يكي شان بيشتر تحمل نكند و ديگر تحمل شدني در بين نيست.
خلاصه هر كس مي تواند از اين رويداد براي خودش يك تعبيري داشته باشد . و شايد هم اين تعابير با هم خيلي منافات داشته باشند
ولي به نظر من تعبيري درست است كه حد اقل خود شخص با آن راحتر باشد ؛ تا اينكه هيچ كس احساس آرامش نكند

بر گرفته شده از سایت http://www.jadidmedia.com
زنان مهاجر افغانستانی در ایران در چند چیز باهم فرق دارند. اول اینكه از وضعیت های متفاوتی به ایران مهاجر شده اند وضعیت هایی با نسبت های فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی متفاوت. مثلا زنان مناطق روستاهای مركز افغانستان شكل و آداب زندگیشان با زنان مناطق شهری كابل و مزار یا زنان مناطق جنوب و غرب افغانستان خیلی تفاوت دارد؛ و دو دیگر وضعیت فعلی اجتماعی آنها نیز آنها را از هم متمایز می كند.
|
گروهی اینجا از مواهب و امكانات بهتر زندگی برخوردار شده اند و گروهی اصلا نه. بعضى به اجتماعات فرهنگی جمهوری اسلامی مثل دانشگاه ها، فرهنگسراها و مراكز آموزشی راه یافته اند. بعضى ديگر به خاطر شكل متفاوت اقامت از لحاظ پناهندگی، مهاجرت یا حضور غیر قانونی در ایران شايد حتى به مدرسه راه پيدا نکرده اند. با این وجود همه این جمعیت متنوع در چند چیز مشتركند.
ي
در سینه ات می میرد آخر ماه و ماهی ها آن وقت در لای ولجن درگیر می میری دیوانه ای كه با دهانی پر ز مروارید در آبگیری كوچك و دلگیر می میری محبوبه ابراهیمی حالا غروب ها به افق خیره می شود گنجشك كوچكی كه پریدن بلد نبود وجیهه خدانظر
آن سو شكفته است لب رود نوبهار این سو شكسته تلخ غزل در گلوی من آن سو شكفته شعربه لب های قندهار محبوبه ابراهیمی این سوی پنجره چشم های من رویای تورا در ناباوری عشق دوخته اند دوست دارم وسعت پوستم را با الكین آفتاب صبح...
معصومه صابری |
*******************************************************************
تقصیر من نیست اگر جور دیگری مرده ام
چهره از ملحفه به خیابان تف می شود
من كه از دستمال قرمز مادر هم بی بهانه ترم
با دوست پسرم كه اسم ندارد
انگشت می زنیم
به آنكه جای كسی را تنگ كنیم
مارال طاهری
من از جهان آزادی می آیم
و مجسمه های آزادی
ماده بودنم را بارها بوسیده اند...
لباس های گشاد بپوشم
و جهنم را با تف كردن نوزادی
سرد كنم
زیرا كه من محراب را نبوسیده ام
مریم تركمنی
******************************************************
هان مگو در بهای زن بودن
گوشه انزوا سزاست مرا
ناتوان ، بینوا ، حقیر ، ضعیف
زآفرینش همین بهاست مرا
دو یتیمم ز من پدر می خواست
سر پرست و ولی و نان آور
چه بگویم چه ها كشیدم آه
گاه بابا شدم گهی مادر
سیمین حسن زاده
************************************************************
دوشیزگان یخ زده در باد گم شدند
عاشق شدند و در شب میعاد گم شدند
فائقه جوادمهاجر
خبری نیست، جز اینكه
زنی با روسری رسوا
بر زمین می خورد
و می گوید من حوا نیستم
من پیراهن هایم را می شمارم و از خود می پرسم
آیا من حوایم...
شکریه عرفانی ********************************************************************************** لختی تامل كن ای باد، قدری تحمل كن ای مو دردت بگیرد به جانم، لحنت بپاشد به ابرو ای روی بازوی سردم،آتش بگیری بپاشی سرشار باشی بلندم، با زخمه از زخم زانو فایقه جواد مهاجر صبح می شود و باز كودكی بهانه گیر خستگی، ملال، غم، نان و چایی و پنیر چشم را نمی شود روی صبح وا كنیم صبح، چادری به سر رفته پشت نان و شیر صبح، رخت های چرك ، صبح كوه ظرف ها در اتاق كوچكی باز می شوی اسیر... محبوبه ابراهیمی قسمت هیجانیست كه هر نیمه شب بر تخت من از روزنه پیغام انداخت پرنده جان! غم نان حل نمی شود، بنویس دوشنبه، دوم دیماه پسته می شكنم
زهرا حسین زاده
یك مرد آمده لباسم كند بپوشاندم كبریت بكشد بی خطرم كند من به خوشبختی مردی می اندیشم كه هر روز گلی را از پنجره كوچك تیمارستان به سویم پرتاب می كند و مرا به رقص می خواند مارال طاهری تف به اهل قبور بفرستیم لعنت به خواب زن كه چپش می كنیم فرصت همین كه نباشیم ورق می زنم و چشم می بندم ورق می خورم و چشم می بندم به ژست كج و معوج میان بیژامه ات مریم تركمنی
رحیمه میرزایی

رفته بودم تو آسمان ستاره نقاشي كنم
پايم سُر خورد ؛ دستم لغزيد؛ فرشته ها رو كـُشتم
فرشته هارو كـُشتم.....
سالها منتظر مرگم نشستم
اونم نيومد من هم ثانيه ها، دقيقه ها رو كـُشتم
اونم نيومد من هم به انتقام فاصله ها ، دقيقه ها رو كـُشتم
فاصله ها ماند هنوز پيش من.
سجاده ي گله و شكايت پيش خدا ببردم
بغض امانم نداد ، خدا خدا كردم .... خدا رو كـُشتم
وقتي كه بغض هم شكست
به حرمت سالها سكوتم، لبم رو بستم ؛ صدا رو كـُشتم
گلاي نيلوفر و شبدر و اقاقيا رو دوست دارم
اينم سهم من نبود تو باغچه رفتم و گلا رو كـُشتم
يادته گفته بودم جشن ميلاد مي رم مزار ؟
رفتم ، ديدم ، شايدم از حسادت زدم لاله هارو كـُشتم
ديگه نرو ستاره ها رو بنگر
اينو بدون ستاره هارو ....... كـُشتم
خاطره ها ماند بين اينهمه كشته ها
خاطرتو را کجا برم؟ وقتی تو و محبت و صدق و صفا رو كـُشتم ؟!
با خاطره ها كه نمي شه كاري كرد
یادمه با يك ضربدر بزرگ،
قلب روي دفتر و دیوار و ، كـُشتم .
اينجا آخر دنياست
مرا تبعید كرده اند به اینجا
اینجا آخر دنياست
و محكومم به تنها ماندن
به جرم يك عمر تنها زیستن
چه خواهم كرد اينجا
و چه خواهم شد تنها؟!
آيا به راستي اينجا آخر دنياست؟!
بله اينجا آخر دنياست .
نه موج و نه دشت و نه باد و نه صحرا...
همه تنهايند اينجا
اينجا آخر دنياست
براستي كه اينجا جاي تبعيدگاست
نمي دانم كي خواهند آورد ديگر مردمان دنيا را
به اينجا
براي محكوم شدن و تبعيد
و آگاه باش كه تو را هم روزي به اينجا خواهند آورد
كه من را تنها گذاشتي
در دنيا
آنگاه اين جرم را قسمت مي كنيم
مگر از تنهايي كمتر چيست كه قسمت تو باشد
همين بس كه تنهايي هم كامل از آن تو نباشد
و نيز من