![]() |
![]() |
|
| گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست |
|
نامه ي آشقانه ات غلط داشت سپرده بودي كه به من دهند من هم منتظر تو بودم چه سخت آمدي و گفتي كه از من خسته تري ترانه ي نمانده كه شبها زمزمه كنم طلوع و نور و تمدن همه بهانه است ترانه هاي آشقانه همه ترانه است خود سوزي كردند دختر همسايه هاي دوستان اين رسم اينجاست كه خاكش خاكسترانه است خاك سوخته و اقتصاد آزاد همه طالب جان مردم شدند در اين بين مردم فقط گم شدند پيدا نمي شوند كه پيدا شدن هم افسانه است تو حرفت حكومت مردم بر مردم من حرفم قيمت چوب و گندم تو از آزادي بيان مي گوي من از آزادي نان مي گويم تو شايد درست تر و ودقيق تر بگوي ولي من هم درست مي گويم كه من ديده ام و تو شنيده اي دلخور نشو وطندار از حرفم اين رسم خاك عشق است كه تو پرسیده ای و بوسيده اي من دیده ام و بوئیده ام
|
|
من آمدم به قرباني قناريها آمدم امروز به كشتن گل راز تا نيازي به داشتن نباشد و افسوسي به نگاشتن و اندوهي در گفتن.......... در فراسوي سايه هايم همان خاطره ها مي چرخند مي گردند شده است از وجودم ؛ بر وجودم آيينه ي از گذشته ي گذشته ي كه حالم را ويران مي كند و مرا درويش خراب خانه سياهي را دوست دارم كه سايه هايم را ببلعد و خاطره هايم را چون خاكستر سياه كه آتش را در خود پنهان كرده است من هم مي خواهم زين پس آتش را در خود نگاه دارم هم عشق هم نفرت را آتش سيگار را ديدي؟ همان سوزي كه شايد من تو ندانيم همان سوزشش انيس تنهايي شد تو چرا نشدي؟ كجا رفتي كه امروز پيدا كردنت سخت شده است براي تو را يافتن شكافتن رابطه ها و شكستن پلها ؛ براي بي باز گشتن براي رفتن و براي نماندن اما همان رفتني كه با تو باشد و با ياسهاي سوسني براي اين قلب بيمار ؛ با صد ناموزوني و فشار لازم است؛ شيرين است ؛ سبز است براي اينهمه نمي دانم بايد از چه بايد بگذرم از خود؟ از تو؟ از چه ؟ از كه؟ برايم بگو هرچه خواهي و جواب اين سوال غريبم را |
|
خدا یا مرا ببخش که سرت داد کشیدم قول می دهم که دیگه با یک دید نو روی خاک زمینت قدم بردارم یک روز نو و یک دیدگاه نو و یک دید نو خدایا بازم شکر تقدیم به تنها فرشته ی خوبیها و انیس تنهایی های من . با رنگ سوسنی
(¯`·._.·**·._.·´¯ HONY¯`·._.·**·._.·´¯)
|
|
|
|
بر گرفته شده از سایت http://www.jadidmedia.com زنان مهاجر افغانستانی در ایران در چند چیز باهم فرق دارند. اول اینكه از وضعیت های متفاوتی به ایران مهاجر شده اند وضعیت هایی با نسبت های فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی متفاوت. مثلا زنان مناطق روستاهای مركز افغانستان شكل و آداب زندگیشان با زنان مناطق شهری كابل و مزار یا زنان مناطق جنوب و غرب افغانستان خیلی تفاوت دارد؛ و دو دیگر وضعیت فعلی اجتماعی آنها نیز آنها را از هم متمایز می كند.
******************************************************************* تقصیر من نیست اگر جور دیگری مرده ام چهره از ملحفه به خیابان تف می شود من كه از دستمال قرمز مادر هم بی بهانه ترم با دوست پسرم كه اسم ندارد انگشت می زنیم به آنكه جای كسی را تنگ كنیم مارال طاهری من از جهان آزادی می آیم و مجسمه های آزادی ماده بودنم را بارها بوسیده اند... لباس های گشاد بپوشم و جهنم را با تف كردن نوزادی سرد كنم زیرا كه من محراب را نبوسیده ام مریم تركمنی ****************************************************** هان مگو در بهای زن بودن گوشه انزوا سزاست مرا ناتوان ، بینوا ، حقیر ، ضعیف زآفرینش همین بهاست مرا دو یتیمم ز من پدر می خواست سر پرست و ولی و نان آور چه بگویم چه ها كشیدم آه گاه بابا شدم گهی مادر سیمین حسن زاده ************************************************************ دوشیزگان یخ زده در باد گم شدند عاشق شدند و در شب میعاد گم شدند فائقه جوادمهاجر خبری نیست، جز اینكه زنی با روسری رسوا بر زمین می خورد و می گوید من حوا نیستم من پیراهن هایم را می شمارم و از خود می پرسم آیا من حوایم...
شکریه عرفانی ********************************************************************************** لختی تامل كن ای باد، قدری تحمل كن ای مو دردت بگیرد به جانم، لحنت بپاشد به ابرو ای روی بازوی سردم،آتش بگیری بپاشی سرشار باشی بلندم، با زخمه از زخم زانو فایقه جواد مهاجر صبح می شود و باز كودكی بهانه گیر خستگی، ملال، غم، نان و چایی و پنیر چشم را نمی شود روی صبح وا كنیم صبح، چادری به سر رفته پشت نان و شیر صبح، رخت های چرك ، صبح كوه ظرف ها در اتاق كوچكی باز می شوی اسیر... محبوبه ابراهیمی قسمت هیجانیست كه هر نیمه شب بر تخت من از روزنه پیغام انداخت پرنده جان! غم نان حل نمی شود، بنویس دوشنبه، دوم دیماه پسته می شكنم
زهرا حسین زاده
یك مرد آمده لباسم كند بپوشاندم كبریت بكشد بی خطرم كند من به خوشبختی مردی می اندیشم كه هر روز گلی را از پنجره كوچك تیمارستان به سویم پرتاب می كند و مرا به رقص می خواند مارال طاهری تف به اهل قبور بفرستیم لعنت به خواب زن كه چپش می كنیم فرصت همین كه نباشیم ورق می زنم و چشم می بندم ورق می خورم و چشم می بندم به ژست كج و معوج میان بیژامه ات مریم تركمنی |
||||
|
رفته بودم تو آسمان ستاره نقاشي كنم پايم سُر خورد ؛ دستم لغزيد؛ فرشته ها رو كـُشتم فرشته هارو كـُشتم..... سالها منتظر مرگم نشستم اونم نيومد من هم ثانيه ها، دقيقه ها رو كـُشتم اونم نيومد من هم به انتقام فاصله ها ، دقيقه ها رو كـُشتم فاصله ها ماند هنوز پيش من. سجاده ي گله و شكايت پيش خدا ببردم بغض امانم نداد ، خدا خدا كردم .... خدا رو كـُشتم وقتي كه بغض هم شكست به حرمت سالها سكوتم، لبم رو بستم ؛ صدا رو كـُشتم گلاي نيلوفر و شبدر و اقاقيا رو دوست دارم اينم سهم من نبود تو باغچه رفتم و گلا رو كـُشتم يادته گفته بودم جشن ميلاد مي رم مزار ؟ رفتم ، ديدم ، شايدم از حسادت زدم لاله هارو كـُشتم ديگه نرو ستاره ها رو بنگر اينو بدون ستاره هارو ....... كـُشتم خاطره ها ماند بين اينهمه كشته ها خاطرتو را کجا برم؟ وقتی تو و محبت و صدق و صفا رو كـُشتم ؟! با خاطره ها كه نمي شه كاري كرد یادمه با يك ضربدر بزرگ، قلب روي دفتر و دیوار و ، كـُشتم . |
|
اينجا آخر دنياست مرا تبعید كرده اند به اینجا اینجا آخر دنياست و محكومم به تنها ماندن به جرم يك عمر تنها زیستن چه خواهم كرد اينجا و چه خواهم شد تنها؟! آيا به راستي اينجا آخر دنياست؟! بله اينجا آخر دنياست . نه موج و نه دشت و نه باد و نه صحرا... همه تنهايند اينجا اينجا آخر دنياست براستي كه اينجا جاي تبعيدگاست نمي دانم كي خواهند آورد ديگر مردمان دنيا را به اينجا براي محكوم شدن و تبعيد و آگاه باش كه تو را هم روزي به اينجا خواهند آورد كه من را تنها گذاشتي در دنيا آنگاه اين جرم را قسمت مي كنيم مگر از تنهايي كمتر چيست كه قسمت تو باشد همين بس كه تنهايي هم كامل از آن تو نباشد و نيز من
|
|
||
|
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب آمدي سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست من كه يك روز مهمان تو ام فردا چرا نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت اين قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند در شگفتم من نمي پاشد ز هم دنيا چرا در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين خامشي شرط وفاداري بود غوغا چرا؟؟؟
قدر همدیگر را بدانید خواهش می کنم
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گوشه ای تنهایی
بهشت کوچکی که من برای خودم ساختم تا گاهی به یاد خاطرات گذشته ام بیافتم آهسته می روی گاهی پشت سرت را هم نگاه کن سایه ات همچو خاطراتت پا به پایت می آیند |
|
RSS
|