تبليغاتX
بهشت كوچك من ( گوشه ء تنهایی)
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست

«دست مرگ»

و آنروزی که دستان سیاه مرگ

نوازش کند

پرده ی حریر زندگانی ام را

و از حیاط حیات

به آرامش کنار حوضکم بنشیند

دلم آرام می گیرد

دلم آرام می گیرد

از طپش

از زندگی

و من آنروز می بازم عمرم را به زندگانی

به یک امید

به امید حیات جاودانی

ولی می ترسم ،

می تر سم از مرگ

که شاید کسی یادم نکند ؛

چاره ای نیست

جز امید به زندگانی

کانهم ،

روزی آخر خواهد شد ؛

چه بخواهی چه نخواهی ،

و می روم نا خواسته ،

بر این خواسته ء سرنوشتم ؛

بر خواسته ء سر نوشتم .

به امید جاودانگی.

 



 

»چشم براه«

چشم به در مانده ام؛

واقعاً در مانده ام .

در خلوت سکوت این اطاق تاریک ،

بی خبر مانده ام .

آرزوی یک آسمان آبی دارم؛

آسمان آبی که با موج سنگی ،

حلقه حلقه می شود.

محو می شود.

از در صدایی سکوتم را،

حلقه حلقه می کند؛

مثل موج سنگ که ،

آسمان آبی ام را حلقه حلقه کرد.

باور کن که همیشه نمی شود خندید؛

مگر می شود فکر فراق آسمان را در کنج  تاریکی اطاق کرد و بازم خندید؟

نمی شود.

نمی شود.

 

 



 

«تورا من دیدم»

تورا من دیدم ؛

آسمانی از خنده بودی.

و چون از مهربانی ات بر این دشت تشنه،

باریدی؛

دل رنجور من را دیدی.

و من

مهربانی تورا .

که از میان ابروانت ،

نمایان بود.

سیراب شدم من .

از این لطف بی نهایت.

آنگاه که ،

پایان گرفت ؛ بارانت ؛

از آسمانت ؛

تازه خورشید سیمایت ،

روشنم کرد.

و من بیگاه رسیدم به آن.

که خورشید مهرت،

خوابیده بود،

به امید فردا.

شنیدم در بستر پر ز التهاب خویش ؛

لالای شب ها ی آرامش را .

دست نوازشت را میان موهای

سیاهم حس کردم .

آرام بخواب ؛ آرام بخواب ؛

ای کودک بازیگوشم .



 

 

«آزادی»

در تنگی این قفس

کاش می شد یک نفس کشید .

میله های قفس را ،

با دو دست گرفت .

در سایه حیله های  آزادی اش سوخت.

در میان قفس نقش یک خاطره را کشید .

با آرزوی آسمان آبی ،

با تکه ابرهای سفید و برفی،

از میله های قفس کشید ؛

از میله های قفس کشید.

و آنروزی که دو میله قفس در دستان تو ،

در قفس شدند؛

تو آزادی .

تو آزادی .

همان آسمان آبی از آن توست .

پرواز کن ،

پرواز کن.

 



 

«صبح انتظار»

ای صبح به امید دیدارت ،

تا صبح زنده می مانم .

که صبح از آن یاس من است .

گر چه روز دیگریست .

کنار یاس بودن آخرین التماس من است .

فردا ، فردا بسویت می آیم .

که رقص یاس هنوزم  دردم را کهنه می کند.

و ای ساز دیرین ؛

و ای دردهای شیرین ؛

با همان ساز کهنه ام می آیم .

برای ساختن تو

که همه چیزم را باختم

در ساختن تو

 

 



 

«تو آمدی»

آنگاه که من ،

قصّه رفتن سرودم .

و تو خواندی آنرا ؛

با چشمانت.

خیلی  دیر آمدی

که من برای رفتن رفته بودم .

هر آنچه تو با دیدگانت آنروز دیده بودی ؛

من با چشم خود سروده بودم .

حال نمی دانستم ؛ که چشمان دیگران

سخت سر گرم چشم چرانی بودند.

 

 



«پیش من بمان»

پیش من بمان

تا در پناه سایه ات

اندوهی را خاک کنم

پیش من بمان

تا در نگاه  سایه ات

چشمی ز ناپاک پاک کنم

اگر پیشم بمانی

یا اگر از اینجا نروی

هر چه بخواهی خواهم کرد

هر چه باشد

پیش من بمان

پیش من بمان

اگر پیشم بمانی

تا زنده ام پیش تو می مانم

از فقط  از تو می گویم

تو را می خوانم 

 



 

 

«صدایت را دیر تر شنیدم »

صدایت را دیرتر شنیدم

حکایت آن کبوتر را شنیدم

صدایت را شنیدم وقتی که پاهایم رفته بود

برای خود کوله باری را بسته بود

کاش آندم صدایت از من می خواست

تا بمانم

کنار دلم که جا مانده بود

پیشت

ولی خاموش ، از صدا مانده بود

در کنار صدایت

در انتظار صدایت

گوشهایم زنگ می زد

دلم نوید می داد

که خواهی آمد

این راهی را که من امروز می روم

 

 

 



 

«نگاه مهربانت»

 

آن نگاه مهربانت را از من نگیر

که بی آن خاطره هایم می میرند

خاطراتی را که تو خود ساختی

برای  من

در حقیقت من را ساختی

تا خاطره هایت تنها نباشد

ای جان خاطرات خوب من

در خاطرم بمان

در خاطرم بمان

که بی آن ویرانه ای می شوم من

تاریک

سرد

خاموش

نگاه تو باران است

و من کویر تشنه و سوزانم

در انتظار زمین آمدنت می مانم

کویر و باران گرچه  از هم دورند

اینرا سالهاست که می دانم

در خاطرم بمان

در خاطرم بمان

که بی آن ویرانه ای می شوم من

تاریک

سرد

خاموش

+ نوشته شده در  Sat 12 Nov 2005ساعت 1:53 PM  توسط علیزاره  |