تبليغاتX
بهشت كوچك من ( گوشه ء تنهایی)
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست

توضیح : در این داستان اختلاف و نا همگونی لهجه ها به خاطر در نظر داشتن شرایط مهاجرت است

 

 

خدا تو را مرگ بده تو که همیشه مایه سر افکندگی مایی ؛ آخه بچه تو بابه ات چکری بود بابه کلانت چکری بود که تو رفتی با آن بچه ها چکر  .دیدی آونا که حتی یک شب در پوسته نخوابید تو را به زور پول بدر کردیم . مگه من از معلمی چن معاش می گیرم که ماهی اینقدر پیسه برای تو ده پلیس بدم؟

این حرفهای بود که بابای امید مقابل امید می گفت آخه امید جوان بیست و پنچ ساله افغان است که تحصیلات لیسه را تمام کرده ولی بیکار است و روز جمعه همراه دوستان خود به گردش رفته بودند ولی ماموران انتظامی آنها را به جرم ولگردی و مزاحمت به نوامیس مردم گرفتند. در کل امید بچه ی نیست که اینکار ها را بکند .ولی دوستانی زیادی دارد. امید در بازداشتگاه پلیس که بود نیز با چند نفر دیگر آشنا شد

: سلام  جرمت چیه

امید: من بی گناهم به من تهمت می زنند

: من هم بیگناهم به من هم تهمت می زنند بچه جان در این دنیا کی گناه کار است ؟ حالا بگو که چه تهمتی بهت می زنند؟

امید: به من می گن که تو مزاحم نوامیس مردم شدی و ولگردی کدی نمی فامم چرس زدی و ....

: خو؟! به من هم تهمت می زنند که یازنه خوده زدم!

امید : یازنه ؟ خوب حالا زدی ؟

:بله زدم مردکه خر خواهرم را اذیت می کرد.

امید: خوب این تهمت نیست این کار را کردی و باید قبول کنی.

:ببین بچه جان دنیا اونی نیست که تو در کتابها خواندی این است که بزنی و بهت تهمت نزنند.

امید: من که نم فامم!

: نمی خوای بفامی بیا این سیگرت را بزن و زیاد هم چرت نزن.

امید : من که سیگرت نمی زنم .

: غم را کم می کند خود دانی می زنی که من دارم نمی زنی هم اصرار نمی کنم.

امید داشت فکرش منفجر می شد مردم چی خواهند گفت خانواده شان چی خواهند گفت آیا قبول خواهند کرد که این کار را نکرده است یا نه؟ آبرویش در بین مردم و قوم نرود. با چه نگاهی به مادر و پدرش نگاه کند؟

امید: وای خدا چه کنم اگه قبول نکنند چی مادرم اگه ناراحت بشه چی ؟

: هیچی میخوای فکر نکنی دوایش پیش من است یک نخ سیگرت.

مردک سیگار را روشن کرد و امید چند پوک زد ؛ ولی سرفه امانش نداد و سیگار را انداخت دور. مرد آمد و سیگار را برداشت و گفت :

بچه جان به شما در مکتب یاد ندادن که اسراف نکنید؟

امید سرفه کنان: این چی بود . تو که گفتی آدم را بیغم می کنه ولی این که من را داره می کشد.!؟

: خیر است همین قدر برای بار اولت بست است

امید: سرم داره چرخ می خوره.آی ......

:ببینم تو ایران هم بودی نه؟. لهجه ات به ایرانی ها می ماند.

امید: بله ولی میگم سرم داره گیج می ره چکار کنم ؟

:خیر است الان همان لحظه نعشه است که به هیچ چیز فکر نمی کنی .

 

امید از خانه بیرون شد داشت به زمان بازداشتش فکر می کرد و غرغر پدرش هم اعصابش را خراب کرده بود.از جیبش یک دو افغانی بیرون کرد و یکراست رفت سراغ دکان دم کوچه شان .

:سیگار داری ؟

:بله چی سیگاری

: نمیدانم فقط سیگار میخوام

:یک روپه گی یا نه سه تا دو روپه ؟

: همان سه تا دو روپه خوبه

امید همانطور که خیابان را با قدمهایش کوتاه می کرد سیگارش هم کوتاه می شد .سرش خیلی گیج می خورد او هم ازاین بابت ناراحت نبود می دانست که بدش کمی آرام می شود

:سلام امید خوبی

:سلام من شما را به جا نیاودم

:بابا بیخیال ایران یادت نیست کلاس چهارم بودیم ؟بابا منم حمید

:ها ..........چطوری  بچه خوبی ؟ می دانی چند ساله که از اون موقع ها می گذره ؟ راستی کارو بارت چیه این ماشین از خودته ؟

:بله کارم بد نیست این ماشین هم از خودمه راستی کجای ؟ خانه ات کجاست؟چی کار می کنی ؟درسها را به کجا رساندی؟

امید با کشیدن آهی گفت:هیچ بابا فقط دیپلم را گرفتم اومدم افغانستان ایران که دانشگاه نمی گذارن .کار هم ندارم بیکارم .راستی تو می توانی برام یک کار پیدا کنی؟

:کار ؟ بذار فکر کنم .ولا کار که هست ولی نمی دانم تو اهل این کارها هستی یا نه؟

: چطور مگه؟آره هستم فقط پول داشته باشه توش؛ من هر کاری بخواهی می کنم .

:راستش را ا گه بخوای من تو کار مواد وقرصها ایکس و فیلم و غیره هستم تو هم می آی؟

:چی ؟ تو اینکاره ای؟

پسرک که دید امید خیلی ناراحت شده است گفت : نه بابا شوخی کردم، ولی امید، این کاری که می گم خیلی پول داره ها!

: نه ، اینکار خیلی کار بدی است.بهش حتی فکر هم نکن .خوب داره دیرم میشه بفرما بریم خانه ما

:نه تشکر امید جان از اینکه تورا دیدم خیلی خوشحال شدم.باور کن

:من هم خیلی خوشحال شدم حمید جان

شب شده بود امید به دم خانه شان نزدیک شد .درب خانه باز بود .داخل خان رفت دید خانه شان میهمان آمده است. برادر کوچکش جلو آمد ؛

:سلام امید خاله آمده بچه خاله هم که از آلمان آمده بود هم آمده .

امید خوشحال شد راستش خیلی می خواست که کریم بچه خاله اش را ببیند و از او درباره آلمان بپرسد تا شاید همکاری کند که امید هم بتواند آلمان برود.دستش را به دستگیره در گرفت، همزمان از برادرش پرسید می دانی چکار آمده است؟

:ها؛ فکر کنم خواستگاری فریبا آمده، چون داشتند درباره درس و کار کریم می پرسیدند.

امید دستش سست شد با خود فکر کرد که نمی شود این قضایا را امروز مطرح کرد.راستش هم امید خیلی خواهر کریم را دوست داشت .با خود گفت اگه این وصلت سر بگیرد خیلی خوب می شود هم شاید برایش کاری پیدا شود وهم اینکه شاید بتواند آلمان برود و از همه مهمتر مینا خواهر کریم بود که به امید هم علاقه داشت و با اینکار کارها همه درست می شد.

یک راس رفت سراغ آشپزخانه ؛ خواهرش فریبا داشت چای دم می کرد بهش نگاه کرد ؛ خواهرش هم سلام کرد.

:علیک سلام عروس خانم

:عروس خانمی چی؟ هنوز که هیچی معلوم نیست.

:خوب می رم معلوم میکنم

:امید شوخی ات گرفته؟!

:نه بابا مثل اینکه عروس خانم بله را خیلی با افتخار داده است .ببینم خواهری راست بگو جوابت براشون بله است یا نه؟

:خوب او همه چیز داره ؛ خانه داره  ماشین داره از همه مهمتر توی خارج زندگی می کنه.

امید که دلش می خواست که همچین جوابهایی بشنود . برای اینکه کارهای خودش سر بگیرد دستانش را بهم مالید و یک استکان چای از روی سینی گرفت و گفت :مذاکرات صلح تا چه حد بیش رفته؟

:هیچی فکر کنم که نمی شه ؟

:اه .! چرا؟

:امید جان ناراحت که نمی شی؟

امید داشت همچون که چای می خورد گفت : نه چرا باید ناراحت بشم؟

:قول می دی؟

: با اجازه بزرگتر ها بله .

: نه شوخی نکن . ببین مادر به خاله گفت که ما به شرطی دختر مان را به شما می دیم که شما مینا را به امید ما بدید.

امید که داشت از شوق بال در می آورد گفت: خوب خوب ؟

:خوب که خاله گفت که پسر ما انجینیر است ولی پسر شما ............... (سکوت) تازه خبر داره که تو چند شب بازداشت بودی.

امید یک دفعه لیوان چای از دستش افتاد انگار تمام آسمان سرش خراب شده بود خیلی ناراحت شد و از خانه زد بیرون.

امید همانطوری بازهم سیگارش کوتاه می شد راه خانه حمید را کوتاه می کرد. دم در حمید رسیده بود ناخواسته در زد.

:کیه ؟ صبر کن بابا آمدم

:منم امید حمید جان خانه ای؟

در باز شد حمید امید را دید و یک نگاهی عجیب به کوچه انداخت که کسی نباشد بعدش هم گفت بیا تو امید جان.

امید که نمی خواست مزاحم شود ولی با اصرار حمید داخل خانه شد.حمید خیلی خانه ی بزرگی داشت و خیلی پولدار به نظر می رسید .امید هرچه که خانه و امکانات حمید را میدید بیشتر به فقر خودش فکر می کرد و بیشتر ناراحت می شد

:بیا امید جان این لیوان لیمونات را بخور حالت جا بیاد

امید که تا حالا لیمونات نخورده بود لیوان را نگرفت و گفت ممنون اگه چای داری چای بیار.

: چشم چشم؛ می گویند آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است   سیگار بعد چایی؛ چایی بعد سیگار بیا این سیگار را روشن کن تا من برم برای دوست عزیزم  چای دم کنم .

:سیگار !؟ تو سیگار هم می کشی ؟

:بله چطور مگه تو نمی کشی؟

:چرا می کشم ولی خیلی تعجب کردم تو در دبستان که ورزشکار بودی!

:خوب تو که می کشی چرا ما را می کشی؟ عجب نداره جانم مانده که تعجب کنی. راستش سیگار و تریاک را اگه آدمهای باسواد بکشن معتاد نمی شن .ولی اگه آدمهای بیسواد بکشن زودی معتاد می شن چون ما می دانیم که بد است و زیاد نمی کنیم. فقط گاهی که زندگی فشار بیاورد یک دودی بالا می دیم.ولی این زندگی لامصب همه اش شده امروزه فشار.

: تو که نباید این حرفها را بزنی ولی گفته باشم من سیگار می کشم ولی تریاکی نیستم . تازه تو که وضع زندگی ات خوبه . بیا مارا بگو.

: نه امید جان . هر که برفش بیش غمش بیش . من هم تریاک می زنم هروئین می زنم ولی نه تریاکی ام نه هروئنی.

:مگه می شود؟

: چرا نمی شود ؟ مگه خودت سیگاری هستی؟

:نه فقط گاهی می کشم.

 

از این ملاقات روزهای گذشت . امید در داروخانه بود داشت برای تزریق سرنگ می خرید ولی اینبار پولی نداشت که سرنگ بخرد .موادش را که تاکنون حمید داده. داخل شد و گفت من پول ندارم ولی یک سرنگ می خواهم خیلی کار ضروری دارم .

دخترک نگاهی به رئیس داروخانه کرد و او هم با اشاره سر طوری که امید نفهمد گفت نه.

:ببخشید ما امروز سرنگ تمام کردیم .می بخشید.

امید ناامید همانطوری به راه می رفت بسته هروئین را به دستش گرفته بود که ناگهان صدای را به خود آورد.

:ببخشید آقا

:بله؟؛  ها شما همان دختر داروخانه چی نیستید؟

:بله هستم بیا این هم سرنگ؛ ولی بگم جوان چرا اینکار را می کنید خودتان را حیف می کنید .

امید در حالی که در یک دستش سرنگ و در دست دیگرش بسته سفید رنگ بود به تماشای دور شدن دخترک  ایستاده بود. او دیگر از خانه گریزان شده بود و شبها را گاهی نزد حمید و گاهی هم پیش دیگران می بود.

روز بعد امید داخل داروخانه شد.سلام کرد و نگاهی به دختر کرد .دخترک هم نگاهی به رئیس داروخانه کرد . بعدش گفت ها شما ده روپیه دادید بفرماید این هم باقی پول تان و این هم یک سرنگ . امید نگاه عجیبی کرد . چون او باز هم پول نداده بود. گفت نه خانم من سرنگ نمی خوام و نیز خوب نیست خانمی همچون شما به یک معتاد سرنگ بده چون معتاد هیچی نداره. نه زندگی داره و نه چیز دیگه .

:ببین آقای محترم من سرنگ را به شما ندادم که اعتیاد تان را اجرا کنید من سرنگ را دادم که شما شاید کاری داشته باشید .

بگو مگو بالا رفت و برای اینکه رئیس داروخانه نفهمد دخترک به پسرک اشاره کرد تا از داروخانه بیرون بروند و باهم گپ بزنند.لحظه ای بعد هر دو بیرون بودند .

:ببیند آقا من همان شب هم به شما گفتم که حیف است جوانی خودت را با این کارهای تباه می کنی . نگفتم ؟ من با شما هیچ رابطه ای ندارم و شما را هم نمی شناسم . ولی دلم برای شما می سوزد.

:این دلسوزی شبیه دلسوزی حمید است که من را معتاد کرد.

: نه به خدا ؛ببیند من نه شما را می شناسم و نه این آقا حمید تان را ولی وظیفه وجدانی خود دانستم که به شما اخطار کنم .و مسئولیتی که دارم که به مردم کمک کنم . چون خیلی چیز ها است که شما نمی دانید.

:تشکر، من می خوام ترک کنم ولی نمی شه .ببینم اگه من بخواهم ترک کنم تو من را کمک می کنی؟

: بله، چرا که نه حتماً من خوشحال هم می شوم خوب من باید برم از آشنایی با شما خوشوقتم .و خوشحالم که هنوز فکرت روشن است.   اگه واقعاً خواستی ترک کنی من در خدمتم دایی ام هم یه چوب بری داره که می توانید در آن یک مدت ترک کردنتانرا سپری کنید.راستی نام من هم فرشته است.

:من هم از آشنایی با شما خوشوقت شدم نام من هم امید است.

 

یک ماه بعد دخترک به چوب بری دایی اش آمد و همراه امید داشت چای نوش جان می کرد آخه امید از او خواستگاری کرده بود واو هم قبول کرده بود ولی باید قبلش قضیه را با مادر و دایی اش در جریان بگذارد. فرشته از امید خواست که رسماً شب بیاید خواستگاری او و با دایی و مادرش صحبت کند . شب شد و امید همراه یک دسته گل و همراه پدرو مادرش به خانه شان آمدند و حرفها را شروع کردند . دایی هم خوشحال بود چون امید در چوب بری او کار می کرد و از امید شناخت زیادی داشت و می دانست که امید کاملاً ترک کرده و دیگر بچه خوبی شده است .  فرشته امید را هم خیلی دوست دارد ، از این رو به امید در خانه نزد دایی و مادرش جواب مثبت می دهد ولی یک شرط تعیین می کند که حتماً قبل از عقد شرعی باید آزمایش  خون و دی ان ای بدهند . امید هم شرط را قبول می کنند .

 

صبح آنروز هر دو در لابراتوار کلینیک داشتند نمونه می داند . دکتر بهشان گفت که نتیجه سه روز دیگر معلوم می شود.

امید با شوخی گفت: اوه، کی صبر می کنه تا سه روز دیگه ؟

فرشته: خیر است بعدش همچین از دست من خسته شی که حتی شبهای هم نیای خانه.

:نه خانم من از دست فرشته ام خسته نمی شم مگر پی نی کیو از دست فرشته اش خسته شد ؟

هر دو خندان به خانه فرشته رفتند و به مادر همه ماجرا را تعریف کردند.

سه روز بعد امید با کت و شلوار شیک اول صبح در خانه فرشته بود و داشت در می زد. فرشته هم بیرون آمد و هردو به لابراتوار رفتند.وقتی که رسیدند دکتر به فرشته گفت که می خواهد تنها فرشته را ببیند و گفت که یک موضوع است که باید برایش تنهای مطرح کند. امید  با نگرانی قضیه را پرسید و دکتر خاطر جمعی داد که زیاد مهم نیست . فرشته هم با اجازه امید به داخل اطاق دکتر رفت.امید کمی ناراحت شده بود و انتظار می کشید که صدای شنید.

:نه دروغ است؛ چرا؟ نه دروغ است.

بله صدای فرشته بود که از داخل اطاق دکتر به گوش می رسید. باعجله درب اطاق دکتر را باز کرد  دید که دکتر کنار میز خود ایستاده و فرشته روی مبل نشسته و دارد گریه می کند . دکتر با اشاره ی سر به امید فهماند که باید با فرشته صحبت کند. امید نزدیک رفت گفت:

فرشته جان چی شده؟

فرشته سر خود را بالا کرد صورتش پر از اشک شده بود . به امید نگاه کرد و صورتش سرخ شد و گفت: ای خدا چرا باید من همه ی خوبیها را فقط در خواب ببینم .هیمن طور ادامه داد:

خیلی پست بودی امید.! نمی خواهم دیگه ببینمت و این را گفت و گریه کنان رفت در حالی که امید هم به بدنبالش بود .

امید با خودش اندیشید:

شاید جواب آزمایش بد شده ؟

:نه اگه این طور می بود ... به من بد وبیراه نمی گفت . با آنهمه که دوستم داشت. او بود که من را به این زندگی باز گرداند

:شاید عیب از خودش بوده  . ها بله هیمن طور است که دکتر خواست تنهایی با او صحبت کند . بله او هم که من را خیلی دوست دارد؛ این طوری کرد که من به پایش نسوزم  خواست باز هم به من فرصت بده ولی من او را به خاطر بچه دوست ندارم او فرشته من است...................

صبح شده بود امید یک دسته گل یاس گرفت و خواست برود که همه چیز را به فرشته بگوید و بگوید که برای او مهم خود فرشته است نه بچه و غیره . امید با این افکار بود که به در خانه ی فرشته رسید اول یک نگاهی به سرو وضعش کرد و موهایش را مرتب کردو با اطمینان در زد. دایی فرشته در را باز کرد.

:سلام دایی هنوز سرکار نرفتی ؟ فرشته است می خواهم ببینمش

:علیک ؛ نه سرکار نرفتم  . هست ولی نمی خواهد تورا ببیند. ببین خیلی آدم بی شعوری بودی تو.

امید که داشت گلهای را به دایی می داد گفت : یعنی چی چطور .....؟

:برو  دست از سرما بردار چی می خواهی؟؟

:این را باید خود فرشته به من بگوید نه شما.

صدای مادر از حیاط آمد برو دیگ فرشته نمی خواهد تورا ببیند.

:چرا او می خواهد او من را دوست دارد شما نمی گذارید؛ شما مخالف هستید.

فرشته پنجره را باز کرد در حالیکه باز هم گریه می کرد گفت : برو امید دیگه نمی خواهم ببینمت

این صدای فرشته در گوش امید زنگ می زد  . دایی هم گل امید را پیش پایش لگد کرد . امید به راه بیمارستان بود . با خودش می گفت؛ که هر حرفی است زیر سر این دکتر است . کاش از اول اصلاً نمی آمدم به آزمایش . ولی هنوز هم اعتقاد داشت که فرشته داره خودش را از سرش چپ می کنه شاید خودش کدام عیب یا ایراد دارد.

:سلام دکتر

: سلام امید جان چه خبرها؟

: ببین دکتر جان من نمی دانم به فرشته چه گفتی ولی به من هم حق بدید که من باید از همه چیز خبر داشته باشم نه؟

:بله باید خبر داشته باشید این حق شماست . مگر فرشته خانم با شما نگفت ؟

: چی را ؟ او که اصلا ً با من گپ نمی زند. از وقتی که با شما حرف زده به کلی عوض شده . من رفتم در خانه شان همه شان به من بد وبیراه گفتند . حالا خواهش می کنم که شما بفرماید چی شده؟

: بد وبیراه چرا؟ او که دختر عاقلی است و خودش هم پزشکی می خواند ؟

: نمی دانم می دانم عاقل بود ولی حالا دیوانه شده.

دکتر گوشی را برداشت و به فرشته زنگ زد.

:سلام فرشته خانم یک سر بیایید مطب من کارتان دارم باشه؟

بعد از کمی دخترک در اطاق دکتر داشت به نصایح دکتر گوش میداد . و گاهی هم به امید نگاه می کرد که خیلی تنها و غمیگین در گوشه ای نشسته بود. بعد از کمی صحبت کردن  ؛ دکتر امید را خواست امید هم پیش آمد .

:ببینم پسرجان تاکنون شما رابطه پر خطر داشتید

: نه دکتر این چه حرفهایی است ؟

: ببین پسرم باید به من راست بگی.

: ببین دکتر من ممکنه سوادم کم باشه ولی همیشه راست می گم . از کسی هم نمی ترسم شما بفرمایید که چرا این سوالات را پیش فرشته از من می پرسید ؟

: ببین فرشته حق دارد همه حقیقت  را بفهمد.

: کدام حقیقت ؟کدام حق را ؟ همانی که من حق ندارم؟

: بگذریم . من باور کردم که شما پسر خوبی هستید و پایبند به اصول اخلاقی ولی پسرم باید اینجا یک چیز روشن بشود . شما قبلاً معتاد نبودید.

: ها !حرف شما این است ؛؟بله بودم این را که خودش خبر دارد. من نمی فهمم......

: بگو بدانم اعتیاد تزریقی هم داشتید؟و در زمان اعتیاد تان از سرنگ مشترک هم استفاده کردید؟

: یعنی چی .....؟   ها بله چند باری را

: ببین پسرم متاسفانه باید به عرض برسانم که شما آلوده به ویروس اچ ای وی هستید یا همان بیماری ایدز.

: دکتر من از این شوخی ها خوشم نمی اد. ببینید شما حق ندارید پای من تهمت بزنید . شما هم فرشته خانم گرچه خیلی ارادت دارم خدمتتان و خیلی هم به من نیکی کردید  . اگر من را نمی خواهید کسی دیگر را می خواهید این راهش نیست که پایم تهمت بزنید . من از خودم مطمئنم که بدن سالمی دارم و هیچ مریض هم نیستم.

: ببین پسرم من به شما گفتم که من به هیچ نحو به شما قصد توهین ندارم می گم شاید شما از طریق سرنگ آلوده گرفته باشید.

فرشته گریه کنان گفت:  ببین امید ، مگه من بهت سرنگ ندادم؟ مگه من بهت هشدار ندادم؟ گه از اعتیاد خطرناکتر هم هست؛ چرا ؟....

فرشته گریه کنان بیمارستان را ترک کرد  در حالی که امید داشت با نگاهش که به اشک ایدز آلوده بود و در دستش یک ورقه مچاله شده او را بدرقه می کرد.

فرشته به خانه رسید گلهای که امید آورده بود هنوز هم دم در بود . فرشته گلها را برداشت و یکراست گریه کنان به اطاقش رفت.و گلها را کنار تختش گذاشت.و همه ی پنجره ها و در ها را بست

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 7 Feb 2006ساعت 8:35 AM  توسط علیزاره  |