|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
نشنو از نی نی نوای بی نواست بشنو از دل دل حریم کبریاست
نی چو سوزد خاک و خاکستر شود دل چو سوزد مامن دلبر شود
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
اگر بخشد کسی چیزی زمال خویش می بخشد
نه چون حافظ که بخشید سمر قندو بخارا را
در زمانهای خیلی دور در دور ترین گوشه ی جهان ( کوه قاف) دیو سیاه کوه قاف عاشق و شیفته پری کوه قاف می شود ؛ دیو عاشق به شیوه خود پری را می یابد و او را در غار سیاه و تاریکش به بند چهار میخ می کشد تا از پیش او نرود و بماند
روز اول دیو کنار پری اش می نشنید و از دستان او می گیرد و فقط به صورت او خیره می شود
ولی روزگار بدین منوال نمی ماند ؛ روزی می رسد که دیو ناچار می شود برای تهیه توشه برای زندگی از غار باید برود
او ابتدا پری را به چهار میخ می کشد و بر دهانه غار سنگ بزرگی می گذارد تا پری اش در بند او باشد
ولی از این رو پری بعد از رفتن دیو بند ها را باز می کند و سنگ دهانه غار را کنار می زند و یک نفس تازه می کشد و به دور ترین دور ها پر می کشد ؛ هنگام شام چند لحظه از دیو زود تر به غار می آید و سنگ را بر دهانه غار می گذارد و خود را به بند می کشد .
دیو می آید و پری اش را به همان وضع اول می بیند و ازهیچ چیز بویی نمی برد .
دیو عاشق هر روز برای پری اش تحفه و هدیه ای می آورد تا جایی که در غار جایی برای زندگی نمی ماند .
پری از این به بعد صبح ها بعد از رفتن دیو خود را از بند باز می کند و سنگ دهانه غار را کنار زده و غار را از تحفه های دیو خالی می کند تا جایی برای زندگی بماند ولی باز هم دیو از هیچ چیز خبر نمی شود
دلبستگی دیو به پری را همه خبر دارند ولی از پری کسی چیزی می داند ؟
آیا پری خودش هم می داند که چرا باز می گردد .؟
آیا پری تا آخر عمر به پای دیو می ماند؟
نظرتان چیست؟