|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
آتش زد این اسرار ما
در دام خود آهسته داد
این قلب و این افسار ما
لیلا مگر دیوانه ی ؟
اسرار بر مستان مگو
آن لحظه های شب را
با ذوق بر دوستان مگو
شاید که این دوستان تو
حرفی به چرخ ما زند
چرخک نگردد باز هم
بر ما تهمت ها زنند
لیلا بیا در مانده ام
در صرف ساغر مانده ام
لیلا مگر دیشب که نوش
بر هم زدیم سامان هوش
هوشم ز جانم رانده بود
چیزی بجایم مانده بود؟؟
لیلا بیا تا جمع کنیم
سامان شب نوشی دگر
جای دگر بر پا کنیم
آن حس مدهوشی دگر
ولی امروز یه شعر قدیمی یادم اومد که تقدیمش می کنم یه فرشته ی آسمانی، انسانی کامل و شاعری زبر دست و پر از احساس ؛ کسی که خواست از من زنده بمانم و زندگی کنم و با صبر تمام نشست پای صحبت های من.
خانم معصومه ی لمسو از بهشر.
" شراب ناب می خواهم که مرد افکن بود زورش
دمی آسوده گردم من ز دنیا و شر و شورش"
خراب آب آن چشمم که شور سور مستانش
ز دستانم چکاند خون ساغر را به دامانش
تمنای دلش دارم ولی مژدم ز لبهایش
مرا وعده همی داد که بنشینم به فردایش
دل خوبان نیفتد هان به دامان نامردان
در این مکتب بجز وعده قضا ناید به نا اهلان