تبليغاتX
بهشت كوچك من ( گوشه ء تنهایی)
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
به مناسبت وفات پدر بزرگوار دوست گرامی ام جناب آقای حیدرعلی لعلی

کربلایی عوض لعلی

این درد برزگ را از جانب خودم وتمام دوستانم خصوصا گروه پرواز به شما تسلیت عرض می کنم

   نوحه در مرگ پدر   

 

 

سايه ات سنگين     سنگين تر       سايه ياس
در سايه سار اسم سنگين تو خم شدم تا خاک

ببخش اگر

زخم های زيبای بنفش و ارغوانی پهلوهايت...

و تو چه ميدانی که زخم بستر چيست   و بستر ارزن برای چيست

چه ميدانی جز خدا صبر مان دهد! نه سال داد صبرمان داد باز هم لطفا بدهد صبرمان خدا اين بار بيشتر!

صدو بيست سال ديگر! تا

تجزيه نعش تو در اين زخم های قشنگ

ما        کرم های تماشا        صبور        ناخلف!

نخند

خانم ها و آقايانی که تنها هنگام مرگ سر می رسيد با صبر و تسليت
ملک الموت کدام شماست؟

پس بگو متبرک شويد
متبرک شويد از زخم و عفونت
متبرک شويد از تشت و شاشدان و پتوهای بويناک

تسلا و تسليت و صبر

تلاوت آيه های مرگ در باد - و خاک پذيرنده!

يادت هست پدر!  جدال لايزال من و تو به خاطر فروغ فرخزاد؟

ناخلف!

حالا الی الابد بر سنگ گور تو شعر فروغ را حک کردم!

هی پدر تو باختی! .... من بردم!

و شاد نيستم ای سايه ات مدام
سنگين و لايزال
ای پدر ما که در آسمانی
همنشينی زخم و عفونت ديگر تمام شد

رفتن همين و ديگر هيچ جز
هر آنچه سايه ات را مدام سنگين
                                           سنگين 
                                                   سنگين تر
تا شبی از عدم.

من کتاب های تو را خوانده ام. حتی آنهايی که نخوانده ای
من کرم کوچک تو
پوست انداخته هزار بار لابلای هزار برگ
آيا هنوز شرم داری از پروراندن من؟

ای صاحب نوشته های بسيار
که هيچ کدام را به درستی نخوانده ام

سلام بر تو

و همسر تو

و فرزندان تو

و بر من

که نوحه گرم اکنون برای تو تا ...

نمی دانم     نمی دانم     بگذار بروم

راحت شدی پدر ...

و نيازی به قتل از روی ترحم نبود!

 

شعر از حسین مکی زاده

http://vendidad.persianblog.com

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 5 May 2006ساعت 3:18 AM  توسط علیزاره  | 

این شعر از خانم فروغ فرخزاد را به صلیب تنهای کوهستانهای افغانستان و سنگ صبور یاسهای کوهی تقدیم می کنم

امیدوارم که مورد پسند  واقع شود

 

کاش برساحل رودی خاموش عطرمرموز گیاهی بودم

چو برآنجا نظرت می افتاد به سراپای تولب می سودم

کاش چون نای شبان می خواندم به نوای دل دیوانه تو

خفته بر هوج مواج نسیم می گذشتم ز در خانه تو

کاش چون پرده خورشید بهار که از پنجره می تابیدم

ز پس پرده لرزان حریر  رنگ چشمان تورامی دیدم

کاش از شاخه سرسبزحیات گل اندوه مرا می چیدی

کاش درشعر من ای مایه عمر  شعله راز مرا می دیدی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 2 May 2006ساعت 11:0 AM  توسط علیزاره  |