|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
سالهاست که دلم می خواهد به روزهای کودکی ام باز گردم
یادمه بچه که بودم همیشه خواب می دیدم که می توانم پر بزنم ؛ خیلی بالا می رفتم از آن بالا که زمین را نگاه می کردم ؛ لذت می بردم .
ولی بعدها ، یعنی چند سالی که بزرگتر شدم ؛ دیدم که می توانم پر بکشم ولی نه زیاد از بالا که به زمین نگاه می کردم می ترسیدم که مبادا به زمین بخوردم .
چند سال بعد ، دیگه نمی توانستم بالا پرواز کنم ، پرواز می کردم ولی نمی توانستم بالا برم . فقط از سر قلهِ کوه به سر قلهِ کوه دیگر می توانستم بپرم . بازهم از زمین خوردن می ترسیدم .
چند سالی که باز هم گذشت ؛ دیدم که دیگر نمی توانم پرواز کنم . فقط می توانستم خیز ها بلند بزنم و با کمک بالهایم گامهای بلند بردارم .
ولی امروز.........
اینروزها ، دیگه اون خوابهای کودکی ام را نمی بینم . فقط خواب می بینم که ، من می دوم و زمین از پشت سرم داره خراب می شه . ولی من سعی می کنم که نیفتم .
فقط.........
فقط دیشب خواب دیدم که همراه سنگهای که از پشت سر من خراب می شود من هم می افتم ، می افتم در یک سیاهی لایتناهی. هیچ وقت به زمین یا جایکه آخرش باشد نمی خورد . با یک شک و تکانی از خواب بیدار می شوم می بینم که خیس عرق شده ام . و تا صبح خوابم نمی برد . تا صبح سرم را گرم می کنم با کشیدن سیگار و کتاب خواندن .
ولی از مطالعه های شبها اینطوری هیچ چیز یاد نمی گیرم مانند یک عادت شده برایم .
جناب اقای خاوری تسلیت ما را بپذیرد
این قطعه را تقدیم می کنیم به شما
شنیدم که بال باز کردی و رفتی
باور نکردم
صدای شکستن آه را برایت شنیدم
باور نکردم
باران اشک میچکید قطره قطره
باور نکردم
دلم کرفت بدنبالت گشتم
اما جز رد پای و خاطراتی دیکر هیچ نبود
رفتنت را باور نکردم
دفترم را ورق زدم خاطرات را باز خواندم
جای خالیت را دیدم
اما باز باور نکردم
خواب اسیرم کرد تو آمدی
جامه سفید به تن
گفتی خدا حافظو رفتی
این بار رفتنت را باور کردم
دلم گرفت و آه نالید
ومن ماندم و خاطرات
نان را به خانه ببر
نان را به خانه ببر
که دگر کودکانت
نای نان گفتن ندارند

از چه سرگشته ای
در میان دود کباب
هواست می برد از کودکانت
مانند نگاه مادرشان
در جوانی ات
با نگاهش
زندگانی ات را به یغما برد
نان را به خانه ببر
نان را به خانه ببر
که دگر چادر سیاه مادر
دود سیاه دیگ است
زیر آن
سفیدی فریادش را به تو می گوید
که روزگاری
دل سفیدش را چادر سیاهش
پوشانیده بود
تو نمی دیدی آنرا
نان را به خانه ببر
نان را به خانه ببر
برای خندیدن مادر
بار هم یه بهانه ببر
روزهای آشنایی ات با او
می گفتی برای زندگی
عشق لازم است
جان لازم است
فرصت جوانی را
به سرگردانی عشق دادی
امروز دیدی
عشق لازم است
جان لازم است
نان لازم است
نان لازم است
نان را به خانه ببر
نان را به خانه ببر
