|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
اينجا آخر دنياست
مرا تبعید كرده اند به اینجا
اینجا آخر دنياست
و محكومم به تنها ماندن
به جرم يك عمر تنها زیستن
چه خواهم كرد اينجا
و چه خواهم شد تنها؟!
آيا به راستي اينجا آخر دنياست؟!
بله اينجا آخر دنياست .
نه موج و نه دشت و نه باد و نه صحرا...
همه تنهايند اينجا
اينجا آخر دنياست
براستي كه اينجا جاي تبعيدگاست
نمي دانم كي خواهند آورد ديگر مردمان دنيا را
به اينجا
براي محكوم شدن و تبعيد
و آگاه باش كه تو را هم روزي به اينجا خواهند آورد
كه من را تنها گذاشتي
در دنيا
آنگاه اين جرم را قسمت مي كنيم
مگر از تنهايي كمتر چيست كه قسمت تو باشد
همين بس كه تنهايي هم كامل از آن تو نباشد
و نيز من
|
يادت نمي ايد ؟ يادت نمي آيد تنها تر از من تنها تر از تو آن دخترك كبريت فروش به آتش كبريت آموخت زنده ماندن را سالهاست كه دور است از من زيبايي قافيه ها و مصراعهاي شكسته سالهاست كه دور است از من تنهايي سكوت و گريه هاي عاشقانه و من در اين شب باختم هستي ام را كنار بازي شرطنج يك پياله چاي بيش نبود و دانه قند تو بودي و من كه من در تو بودم و من تنها اينطرف و تو با من بازي سختي بود اگر مي بردم تو را مي باختم و اگر مي باختم خودم را مي باختم اگر تو مي باختي باز من مي بردم و اگر مي بردي من مي باختم براي تو آسان بود بردن ولي من را نبردي جاي كه قول داده بودي من همه چيزم را قسمت كردم ولي تو براي خودت نگهداشتي همان جاي كه من را نبردي شاه ِ تو در دست شاه بود و از من در دست غلام ِ تو من از خود چيزي نداشتم ولي رخ را برايت پيشكش كردم يادت نمي آيد؟؟؟ نمي دانم كه باختم يا كه بردم ولي تو رفتي رفتي كه شايد روزي باز آيي نمي دانم هنوز نامم در دفتر خاطراتت هست يا كه حالا با كسي ديگر بازي ديگر شروع كردي اين رسم زمان است كه مرسوم توست ولی من از برد و باخت آسوده ام حالا نه غلام دارم و نه قلعه و نه اسب تنها خودم هستم و يك دوچرخه ي چيني و يك خانه ي اجاره اي كه مي دانم چيزي براي باخت ندارم ديگر هم حاظر نيستم بازي از سر گيرم مي دانم خالي شد خاطراتم از دفتر زيباي شعرت خالي شد خاطراتم از دفتر زيباي شعرت
|
![]() |