|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
بر گرفته شده از سایت http://www.jadidmedia.com
زنان مهاجر افغانستانی در ایران در چند چیز باهم فرق دارند. اول اینكه از وضعیت های متفاوتی به ایران مهاجر شده اند وضعیت هایی با نسبت های فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی متفاوت. مثلا زنان مناطق روستاهای مركز افغانستان شكل و آداب زندگیشان با زنان مناطق شهری كابل و مزار یا زنان مناطق جنوب و غرب افغانستان خیلی تفاوت دارد؛ و دو دیگر وضعیت فعلی اجتماعی آنها نیز آنها را از هم متمایز می كند.
|
گروهی اینجا از مواهب و امكانات بهتر زندگی برخوردار شده اند و گروهی اصلا نه. بعضى به اجتماعات فرهنگی جمهوری اسلامی مثل دانشگاه ها، فرهنگسراها و مراكز آموزشی راه یافته اند. بعضى ديگر به خاطر شكل متفاوت اقامت از لحاظ پناهندگی، مهاجرت یا حضور غیر قانونی در ایران شايد حتى به مدرسه راه پيدا نکرده اند. با این وجود همه این جمعیت متنوع در چند چیز مشتركند.
ي
در سینه ات می میرد آخر ماه و ماهی ها آن وقت در لای ولجن درگیر می میری دیوانه ای كه با دهانی پر ز مروارید در آبگیری كوچك و دلگیر می میری محبوبه ابراهیمی حالا غروب ها به افق خیره می شود گنجشك كوچكی كه پریدن بلد نبود وجیهه خدانظر
آن سو شكفته است لب رود نوبهار این سو شكسته تلخ غزل در گلوی من آن سو شكفته شعربه لب های قندهار محبوبه ابراهیمی این سوی پنجره چشم های من رویای تورا در ناباوری عشق دوخته اند دوست دارم وسعت پوستم را با الكین آفتاب صبح...
معصومه صابری |
*******************************************************************
تقصیر من نیست اگر جور دیگری مرده ام
چهره از ملحفه به خیابان تف می شود
من كه از دستمال قرمز مادر هم بی بهانه ترم
با دوست پسرم كه اسم ندارد
انگشت می زنیم
به آنكه جای كسی را تنگ كنیم
مارال طاهری
من از جهان آزادی می آیم
و مجسمه های آزادی
ماده بودنم را بارها بوسیده اند...
لباس های گشاد بپوشم
و جهنم را با تف كردن نوزادی
سرد كنم
زیرا كه من محراب را نبوسیده ام
مریم تركمنی
******************************************************
هان مگو در بهای زن بودن
گوشه انزوا سزاست مرا
ناتوان ، بینوا ، حقیر ، ضعیف
زآفرینش همین بهاست مرا
دو یتیمم ز من پدر می خواست
سر پرست و ولی و نان آور
چه بگویم چه ها كشیدم آه
گاه بابا شدم گهی مادر
سیمین حسن زاده
************************************************************
دوشیزگان یخ زده در باد گم شدند
عاشق شدند و در شب میعاد گم شدند
فائقه جوادمهاجر
خبری نیست، جز اینكه
زنی با روسری رسوا
بر زمین می خورد
و می گوید من حوا نیستم
من پیراهن هایم را می شمارم و از خود می پرسم
آیا من حوایم...
شکریه عرفانی ********************************************************************************** لختی تامل كن ای باد، قدری تحمل كن ای مو دردت بگیرد به جانم، لحنت بپاشد به ابرو ای روی بازوی سردم،آتش بگیری بپاشی سرشار باشی بلندم، با زخمه از زخم زانو فایقه جواد مهاجر صبح می شود و باز كودكی بهانه گیر خستگی، ملال، غم، نان و چایی و پنیر چشم را نمی شود روی صبح وا كنیم صبح، چادری به سر رفته پشت نان و شیر صبح، رخت های چرك ، صبح كوه ظرف ها در اتاق كوچكی باز می شوی اسیر... محبوبه ابراهیمی قسمت هیجانیست كه هر نیمه شب بر تخت من از روزنه پیغام انداخت پرنده جان! غم نان حل نمی شود، بنویس دوشنبه، دوم دیماه پسته می شكنم
زهرا حسین زاده
یك مرد آمده لباسم كند بپوشاندم كبریت بكشد بی خطرم كند من به خوشبختی مردی می اندیشم كه هر روز گلی را از پنجره كوچك تیمارستان به سویم پرتاب می كند و مرا به رقص می خواند مارال طاهری تف به اهل قبور بفرستیم لعنت به خواب زن كه چپش می كنیم فرصت همین كه نباشیم ورق می زنم و چشم می بندم ورق می خورم و چشم می بندم به ژست كج و معوج میان بیژامه ات مریم تركمنی
رحیمه میرزایی