|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
در زمانهای خیلی دور در دور ترین گوشه ی جهان ( کوه قاف) دیو سیاه کوه قاف عاشق و شیفته پری کوه قاف می شود ؛ دیو عاشق به شیوه خود پری را می یابد و او را در غار سیاه و تاریکش به بند چهار میخ می کشد تا از پیش او نرود و بماند .
روز اول دیو کنار پری اش می نشنید و از دستان او می گیرد و فقط به صورت او خیره می شود
ولی روزگار بدین منوال نمی ماند ؛ روزی می رسد که دیو ناچار می شود برای تهیه توشه برای زندگی از غار باید برود
او ابتدا پری را به چهار میخ می کشد و بر دهانه غار سنگ بزرگی می گذارد تا پری اش در بند او باشد
ولی از این رو پری بعد از رفتن دیو بند ها را باز می کند و سنگ دهانه غار را کنار می زند و یک نفس تازه می کشد و به دور ترین دور ها پر می کشد ؛ هنگام شام چند لحظه از دیو زود تر به غار می آید و سنگ را بر دهانه غار می گذارد و خود را به بند می کشد .
دیو می آید و پری اش را به همان وضع اول می بیند و ازهیچ چیز بویی نمی برد .
دیو عاشق هر روز برای پری اش تحفه و هدیه ای می آورد تا جایی که در غار جایی برای زندگی نمی ماند .
پری از این به بعد صبح ها بعد از رفتن دیو خود را از بند باز می کند و سنگ دهانه غار را کنار زده و غار را از تحفه های دیو خالی می کند تا جایی برای زندگی بماند ولی باز هم دیو از هیچ چیز خبر نمی شود
دلبستگی دیو به پری را همه خبر دارند ولی از پری کسی چیزی می داند ؟
آیا پری خودش هم می داند که چرا باز می گردد .؟
آیا پری تا آخر عمر به پای دیو می ماند؟
نظرتان چیست؟
و اكنون ادامهء داستان
خيلي وقت بود كه به اين فكر بودم كه اين داستان چگونه پايان خواهد يافت و هر طوري كه فكر كردم نشد ولي بلاخره تصميم گرفتم كه بنا به واقعيتهاي روزمره داستان را كنايتاً اينطوري به پايان برسانم.
اين كار ديو و پري همچنان ادامه داشت تا سالهاي ديگر ؛ تا اينكه يك روز وقتي كه پري از گشت و گذار خود بازگشته بود تا پاسي از شب چشم براه ديو زشت بود ، ولي انگار از او خبري نبود،
سالها پري در انتظار ماند و اين قضيه را در نزد خود تجزيه و تحليل مي كرد . حالا شايد براي او يك راه آسانتر پيدا شده بود . شايد بتواند آسانتر تصميم بگيرد . ولي واقعيت اين است كه او همچنان روزها را قرباني انتظار ديو بي بازگشت مي كرد. تا اينكه حتي از راهي كه به سوي دهانه ي غار از رفت و آمد ديو درست شده بود هم اثري نمانده بود ؛ و هيچ كس فكر نمي كرد كه در اين غار متروكه هنوز هم كسي زندگي مي كند.
پري داستان ما ديگر دليلي براي ماندن نداشت و او هم رفت ، غال خالي خالي و ساكتِ ساكت شده بود. پري روزهاي اول هر روز يك بار از اين غار سرمي زد ، به مرور زمان سرزدن او هم كم شد و تا جاي كه هفته يك يك بار بيشتر سر نمي زد و نهايتاً به ماهي يك بار و سال يك بار و بلاخره حالا قرنهاست كه از پري هم خبري نيست . او هم رفته است ، تنها چيزي كه در غار fبه چشم مي خورد يادگاري پري است كه روي ديوار غار حك شده و انعكاس صداي آن است كه هنوز مي پيچد و مي گويد : افسوس كه دير يافتم وا گر مي دانستم كه عشقهاي دنيايي اينگونه نا پايدار هست هرگز و هيچ وقت به هيچ كس دل نمي بستم .
آيا از ميان شما كسي از اين دو خبري دارد ؟
نهايتاً در برسي اين داستان( همانطوري كه گفته بودم) كه در جامعه ء امروزي بشري هم شايد بعضي از هنجار ها و ناهنجارها ( مانند زيبايي و كراهت ديو ) بتوانند بنا به شرايط جامعه قبول و تحمل شوند ولي از بعد ديگر مي توان اين گونه هم برسي كرد كه قضايا را مي توان خيلي ساده حل كرد ، مانند ديو ؛ شايد او به اين باور بوده باشد كه ؛ مي توانست پري را داشته باشد ولي به چه قيمتي ؟ حالا شايد براي حد اقل يكي شان راحتر باشد . و اين بهتر از اين است كه براي هر دو سخت و طاقت فرسا باشد . حالا شايد يكي شان بيشتر تحمل نكند و ديگر تحمل شدني در بين نيست.
خلاصه هر كس مي تواند از اين رويداد براي خودش يك تعبيري داشته باشد . و شايد هم اين تعابير با هم خيلي منافات داشته باشند
ولي به نظر من تعبيري درست است كه حد اقل خود شخص با آن راحتر باشد ؛ تا اينكه هيچ كس احساس آرامش نكند
