تبليغاتX
بهشت كوچك من ( گوشه ء تنهایی)
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست

من آمدم به قرباني قناريها

آمدم امروز به كشتن گل راز

تا نيازي به داشتن نباشد

و افسوسي به نگاشتن

و اندوهي در گفتن..........

در فراسوي سايه هايم

همان خاطره ها مي چرخند

مي گردند

شده است از وجودم  ؛ بر وجودم

آيينه ي از گذشته ي

گذشته ي كه حالم را ويران مي كند

و مرا درويش خراب خانه

 

سياهي را دوست دارم

كه سايه هايم را ببلعد

و خاطره هايم را

چون خاكستر سياه

كه آتش را در خود پنهان كرده است

من هم

مي خواهم زين پس

آتش را در خود نگاه دارم

هم عشق هم نفرت را

 

آتش سيگار را ديدي؟

همان سوزي كه شايد من تو ندانيم

همان سوزشش انيس تنهايي شد

تو چرا نشدي؟

كجا رفتي كه امروز پيدا كردنت سخت شده است

براي تو را يافتن

شكافتن رابطه ها

و شكستن پلها ؛

براي بي باز گشتن

براي رفتن و

براي نماندن

اما همان رفتني كه با تو باشد و با ياسهاي سوسني

براي اين قلب بيمار ؛ با صد ناموزوني و فشار

لازم است؛ شيرين است ؛ سبز است

براي اينهمه نمي دانم بايد از چه بايد بگذرم

از خود؟ از تو؟ از چه ؟ از كه؟

برايم بگو

هرچه خواهي و جواب اين سوال غريبم را

+ نوشته شده در  Sat 3 Nov 2007ساعت 10:1 AM  توسط علیزاره  |