تبليغاتX
بهشت كوچك من ( گوشه ء تنهایی)
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست

بزرگترين ستاره ي كه بزرگترين غروب روزگار را داشت

 

 

 

گفتم اين يك روزي كه با هم هستيم را باهم باشيم و باهم همان تنهايي را در كنج گوشهء تنهايي باز هم تنها بگذاريم.

خواستم که برويم جايي كه هيچ كس نباشد. يادت هست؟

گفتي؛ گٌم نشيم!

رفتيم و چه زود گذشت آن روزي كه خورشيدش روي آسمان سنگيني مي كرد و عجولتر از همه ي روزهاي روزگار رفت و پشت كوه خوابيد.

ولي

ولي كاش آنروز شب نمي شد. غروب نمي شد؛ غروب آنروز زيبا نبود؛ تاريكي آن همانا كه روشنيها و سياهيها را ازهم جدا مي كرد.سخت و دردناك تا جايي كه موذن هم از دردش با تمام وجود اذان مي گفت و مردم به صف تماشاي اين غروب جماعت كرده بودند.

كاش به نذر همان يك جمله ات گم مي شديم. خيلي گم مي شديم. آنقدر، كه ديگر هيچ كس تو و من را پيدا نمي توانست. من كه به راستي گم شده بودم . و در فراسوي خورشيدي كه در ساحل كوچك ِ خيره چشمانت داشت غروب مي كرد؛ خويشتن را گم كرده بودم.

از آن روز بجز نگاهها و بجز چند تبسمت هيچ به يادم نمانده است. فراموشش نمي كنم. با فراموش كردنش فكر مي كنم كه من هم فراموش خواهم شد. و فراموشي برايم مرگ است

سياه است

تاريك است

ياد آن روز و ياد آن غروب بخير.

شايد كه هنوز در همان لحظه گم باشم و شايد آنقدر گم شده ام كه خودم هم حس نمي كنم گم شده ام و شايد هنوز خودم را پيدا نكردم.

تو كجايي؟

تو هم گم شده اي؟

اگر گم نشده اي و اگر آن روزها هنوز برايت يك خاطره است و اگر پيدا هستي ؛ مرا پیدا کن .

اگر مرا پيدا كني بازم مي خواهم گم شوم

اين بار آنقدر عميق گم شوم كه حتي ترديدي هم نماند

حتي ترديدي مثل امروز كه هستم و نفس مي كشم و فكر مي كنم كه شايد گم باشم

 

 

+ نوشته شده در  Wed 30 Sep 2009ساعت 10:12 AM  توسط علیزاره  |