|
گاهی یک شانه برای گریستن,آغوشی برای پناه جستن همان بهشت موعود خداست
|
نامه ي آشقانه ات غلط داشت
سپرده بودي كه به من دهند
من هم منتظر تو بودم چه سخت
آمدي و گفتي كه از من خسته تري
ترانه ي نمانده كه شبها زمزمه كنم
طلوع و نور و تمدن همه بهانه است
ترانه هاي آشقانه همه ترانه است
خود سوزي كردند دختر همسايه هاي دوستان
اين رسم اينجاست كه خاكش خاكسترانه است
خاك سوخته و اقتصاد آزاد
همه طالب جان مردم شدند
در اين بين مردم فقط گم شدند
پيدا نمي شوند كه پيدا شدن هم افسانه است
تو حرفت حكومت مردم بر مردم
من حرفم قيمت چوب و گندم
تو از آزادي بيان مي گوي
من از آزادي نان مي گويم
تو شايد درست تر و ودقيق تر بگوي
ولي من
هم درست مي گويم كه
من ديده ام و تو شنيده اي
دلخور نشو وطندار از حرفم
اين رسم خاك عشق است
كه تو پرسیده ای و بوسيده اي
من دیده ام و بوئیده ام